من در پایان این یادداشتم که بیش از یک سال پیش آن را در پایان سلسله مقالاتی در نقد وضعیت گروه فلسفه ی دانشگاه تهران نوشتم، از یک استاد فلسفه یاد کردم که به ما تاریخ فلسفه از هگل تا نیچه درس می داد. کلاس درس این استاد افتضاح بود و خیلی خوب ن وضعیت گروه فلسفه را نشان می داد. بعید می دانم کسی از دعوت من در آن یادداشت برای حضور در کلاسِ کذایی استقبال کرده باشد. اما ای کاش کسی می آمد و شاهد گفتارهای آن استاد می بود و می دید که فلسفه در مهمترین دانشگاه کشور چگونه رو به انحطاط میرود. این یادداشت را که دیدم یاد آن ساعاتی افتادم که با خفت تمام مجبور می شدم دو ساعت اراجیف استاد را تحمل کنم. نویسنده ی یادداشت تعجب کرده که این «مترجم کیست و این دیگر چه جور ترجمه ای است » و حدس زده که استاد گرانقدر(!) از ترجمه ی دانشجویانش استفاده کرده و نام خود را بر روی جلد نهاده. به ایشان می گویم که شک نکن و گمان باطل مبر. موسی دیباج قطعاً خود به ترجمه ی این کتاب پرداخته. آن روزها در کلاس، مالک حسینی را ۳-۲ بار مسخره کرد و ترجمه اش را از در باب یقین ضعیف خواند. وعده داد که ترجمه ی من چنین و چنان است و ... . دیدیم که ترجمه اش واقعاً چنین و چنان است!
