تبليغاتX
باز... مصلوب

بخش هایی از یک مصاحبه با محمدمهدی فولادوند

این روزها که می گویند محمدمهدی فولادوند به سختی بیمار است یاد مصاحبه ی کوتاهی افتادم که در کتاب هفته شماره ی ۲۵۹ با او انجام شده و چاپ شده بود. در آن مصاحبه استاد نکات جالب توجهی را مطرح کرده بود که گفتم شنیدن و خواندن آن نکات برای شما هم خالی از لطف نیست:محمدمهدی فولادوند

- «اقراء» ظاهرا یعنی بخوان. اما چه را بخوان؟ در اینجا کلمه ی بخوان به معنی کشف رمز کردن است... حضرت محمد(ص) که سواد نداشته است تا بخواند. پس منظور این کلمه این است که جهان چون عالمی است که باید خوانده شود.خواندن هم به معنی کشف رمز است.

- {ترجمه ی خودم از قرآن به فرانسه} را به آقای خرازی داده ام... تا در فرانسه چاپ شود. در این ترجمه من اسراری را فاش کرده ام که در ترجمه ی فارسی نمی توانستم بیاورم. به عنوان مثال گفته ام که جن همان سیاهان هستند. یا وقتی در قرآن گفته می شود که «مورچه گفت»، منظور مورچه ی واقعی نیست بلکه اشاره به آدم هایی است که مورچه تبار بوده اند. مثل آدم های شیرتبار و سگ تبار. از نظر قوم شناسی، مردم در آن زمان، می گفته اند که پدران بزرگ ما سگ ها یا روباه ها بوده اند.

- {به مقدمه ی ترجمه ام از نهج البلاغه اجازه ی چاپ نداند} چون من در مقدمه ی نهج البلاغه نوشته بودم که بعضی از عبارات متعلق به حضرت علی(ع) نیست و سید رضی آن ها را افزوده است. مثلا در یک جا خطاب به مردم آمده است«ای سگ پدران!». کاملا مشخص است که امام علی(ع) چنین جمله ای را راجع به مردم نمی گوید.

- تا 2-3 سال پیش که می توانستم راحت تر راه بروم، به دانشگاه می رفتم و می دیدم که در کتابخانه، فقط خودم هستم و دوتا گوش هایم! ولی در فرانسه، ۵ دقیقه قبل از باز شدن کتابخانه صف می کشیدند و اگر دو دقیقه دیر می رسیدیم، می دیدیم که تمام صندلی ها پر شده است.

- مقاله ای درباره ی سمفونی های قرآن نوشته بودم که یک نفر عینا این مقاله را به عنوان پایان نامه اش ارائه کرده بود!

 

نوشته شده توسط امیرحسین در ساعت 20:4 | لینک  | 

ادواردو آنیلی و تغییر مذهب

خوب می دانم که موضوعی که چند خطی درباره اش می نویسم کهنه شده و اخبارش هم تقریبا سوخته است. اما به هرحال این چیزی بود که دیروز و امروز به یاد آورده بودم. ادواردو آنیلی را یادتان می آید؟ پسر کارخانه دار ایتالیایی که یکی دو سالی هست که جماعتی درایران مسلمان اش می خوانند و مرگش را نه خودکشی بلکه کار صهیونیست ها می دانند. متاسفانه فرصت نکردم اطلاعات کاملی را فراهم کنم و بنابراین قضاوتی که می کنم یک فرض ذهنیِ البته قابل تامل است. ادعای سازندگان مستند ادواردو و جماعت حزب الله این بود که ادواردو مسلمان شده بوده (و همین طور شیعه) و به همین دلیل هم از ارث و میراث محروم شده بوده و مدتی هم در حالتی شبیه به حبس خانگی نگه اش داشته بودند و ... . سوال من که دلم می خواهد پاسخش را بدانم این است که مسلمان شدن این آدم چه نوع مسلمان شدنی بوده است. فکر می کنم دو نوع تغییر دین داریم: یک وقت کسی به نوعی پژوهش عقلی-تاریخی دست می زند و اصول اعتقادی ادیان را برمی رسد و همین طور با عقل پیش می رود و درمی یابد که فلان دین بهتر از بهمان دین است.این مدل تغییر دین به نظر من واقعا نادر است. گذشته از این بی نتیجه است. چرا؟ چون شمشیر عقل را که به میان بیاوری آنیلی و پدرشدیگر هیچ دینی از ضربتش مصون نمی ماند. اما در مدل دوم فرد مورد نظر علی رغم توجه به محتوای اعتقادی، اخلاقی و فقهی-حقوقی ادیان و جست و جوی کنجکاوانه در آن ها بیشتر با دل و وجود و ضمیرش به جانب دینی میل می کند نه با ذهنش. مثلا من مسیحی ام ولی ضمن مطالعات دین شناختی ام( که شاید خیلی دقیق و سیستماتیک و منظم هم نباشد) از بودا خوشم می آید و نهایتا چنان مجذوب شخصیتِ گیرایش می شوم که یا بودایی گری را درون مسیحیت هضم می کنم و اصول مسیحیت را با رویکرد های بودیستی تعبیر و تفسیر می کنم و یا دیگر اساسا می خواهم بودایی باشم. دقت شود که در این حالت دوم، نوع نگاه من به بودیسم با بودایی هایی که از اول تا آخر بودایی می مانند و به قول معروف دینِ شناسنامه ای دارند خیلی متفاوت است. بودیسم برای من حقیقت می آورد نه هویت برخلاف آن بوداییِ شناسنامه ای که بودایی بودن هویتش را شکل می دهد و آن قدر که با دگم ها و قواعد حقوقی بودیسم کار دارد با حقیقت مسلکش کاری ندارد (البته این مثال است وگرنه بودیسم نه زیاد دگم دارد نه فقه).

حالا بر فرض که آنیلی مسلمان و شیعه شده، تغییر دینش چه نوع تغییری بوده؟ واقعا شیعه ی دوازده امامیِ سینه چاکِ ولایت فقیه شده و کم مانده بوده که یک بنیادگرای درست و حسابی بشود یا علاقه ای معنوی نسبت به اسلام و پیامبر آن و در کل آنچه حکمت خالده(perennial philosophy ) یا سنت(Tradition)نامیده می شود داشته؟ من فکر می کنم این دومی صحیح تر باشد هرچند بعید می دانم خیلی عمیق بوده باشد. 

نوشته شده توسط امیرحسین در ساعت 16:54 | لینک  | 

گوتلوب فرگهدر 1902 راسل نامه ای به فرگه نوشت و او را از تناقضی که در اصل پنجم کتاب قوانین حساب او کشف کرده بود آگاه کرد.جواب فرگه به این نامه لحنی آرام و بزرگ منشانه دارد.از راسل تشکر می کند و شگفت زدگی خود را از این کشف نشان می دهد{او در تکمله ی جلد دوم کتاب می نویسد نامه ی راسل مرا از متزلزل بودن بنیان های اندیشه ام آگاه کرده است}.

شصت سال بعد هنگامی که از راسل اجازه ی انتشار نامه ی او را به فرگه می خواهند، این نامه را می نویسد:

پروفسور ون هی جنورت عزیز

بسیار خرسند خواهم شد اگر نامه ی مرا منتشر کنید و از اینکه چنین پیشنهادی کرده اید سپاسگذارم. هنگامی که به کمال و ایثار می اندیشم می بینم، تا آنجا که می دانم، هیچ چیز با تعد فرگه به حقیقت قابل مقایسه نیست.حاصل یک عمر کار او نزدیک به اتمام بود؛ بسیاری از آثارش با بی اعتنایی رو به رو شده بود، آن هم به سود کسانی که توانایی آن ها بی نهایت کمتر از او بود؛ جلد دوم کتابش در آستانه ی انتشار بود؛ با این همه هنگامی که دریافت بنیادیترین اصل او خلل دارد واکنش او رضایتی عقلانی بود که به وضوح هیچ گونه ناامیدی شخصی در آن دیده نمی شد. این تقریبا کاری فوق انسانی بود و اشارتی گویا به کاری که از مردانی ساخته است که، به جای تلاش های خام در کسب سلطه و شهرت، تعهد آنان به خلاقیت و معرفت است.

ارادتمند شما

برتراند راسل

22 نوامبر 1962

*ارغنون، شماره ی 7 و 8، ص 85

پی نوشت: لطفا مقایسه کنید با کسانی که در نشریات و روزنامه های ما چرت و پرت می نویسند و وقتی هم با نقدی مواجه می شوند به هیچ وجه حاضر نیستند آن مزخرفات را از دست بدهند. حقا که لیاقتشان در حد همان چرت و پرت هاست!

نوشته شده توسط امیرحسین در ساعت 21:45 | لینک  | 

معرفی کتاب: نهاد ناآرام جهان

نهاد ناآرام جهان،دکتر عبدالکریم سروش، انتشارات قلم، 112 صفحه، 70 ریال(!)

آنگونه که خود دکتر سروش گفته است فلسفه ی اسلامی و به خصوص حکمت متعالیه ی ملاصدرا که روزگاری به آن تعلق خاطر داشته، مدت هاست که برایش رنگ و بویی ندارد. چند سال پیش در مصاحبه ای عبدالکریم سروشبا یکی از برادران صدری گفته بود که ده سالی هست که دیگر به سراغ اسفار نرفته و آن را دوره نکرده است. آن زمانی هم که سروش حکمت متعالیه را می ستود، ستودنش همرنگِ عاشقان سینه چاک حکیم شیرازی نبود. اگر ملاصدرا نزدش عزیز بود در کنارش البته از فلسفه ی تحلیلی و علم شناسی بی نصیب نبود و کارل پوپر را به جهت جامعه ی باز تحسین می کرد. به یاد داشته باشیم که دانش و ارزش و علم چیست، فلسفه چیست؟ دو محصول پر ارزش همان سال های انس با ملاصدرا یند. این را گفتم چون کم نمی شنویم که سروش با نوشتن قبض و بسط از این رو به آن رو شده است. این تصور خام از تحول آراء یک متفکر آفت تاریخِ اندیشه نویسانی است که فریب ظواهر را می خورند و رشدِ تدریجی اندیشه را نمی نگرند. تقسیم بندی های هم که از سیر تفکر سروش می شود از این آفت مصون نیستند. مفصل ترین نمونه از این تقسیم بندی های ساده انگارانه( که بیشتر سیاسی اند تا فکری ) این نوشته ی محمد قوچانی است.خلاصه اینکه درست است که سروش نهاد ناآرام جهان را دیگر سراغ نمی گیرد و به آن ارجاع نمی دهد اما این کتاب به دو دلیل مهم است: از جهت بررسی تاریخیِ افکار دکتر سروش و از جهت آنکه بالاخره مختصر و مفیدترین کتابی است که به شکلی دقیق و عمیق و تاحدودی تطبیقی بحث حرکت جوهری ملاصدرا را تحلیل کرده است.

نهاد ناآرام جهان با تحلیل مسئله ی حرکت نزد پیش سقراطیان، ارسطو و مشائیانِ مسلمان آغاز می شود و مشکلات تحلیل های آنگونه را که حرکت را صرفاً در اعراض مُجاز می دانستند نه در جوهر، به خوبی می شناساند. در ادامه براهین اصلی صدرا توضیح داده می شوند:1- علت امرِ متحرک باید متحرک باشد( علةُ المتحرکِ متحرک). پس اگر حرکتی در اعراض هست جوهر از آن حرکت برکنار نیست. 2- براساس اصالت وجود هر صفتی در شیء عیناً صفت هویت شیء است. اگر حرکت صفتی باشد برای شیء به یقین این صفت، صفت جوهر و ماهیت شیء است. 3- اشیاء زمانمند اند و زمانمندی بُعد چهارم وجود اشیاء است. گذر زمان بر شیء نشانه ی پذیرندگی ذات شیء نسبت به زمان است. به علاوه، زمان ظرفی نیست که اشیاء در آن باشند بلکه تقدم و تاخرِ ذاتیِ هستی های مادی است که زمان را فرامی آورد. پس از هر برهان، بیان ملاصدرا از صورتِ هر برهان، از خودِ اسفار نقل شده است.

20 صفحه ی پایانی بیانی است مختصر از اینکه چگونه اندیشه ی حرکت جوهری در مسائل مربوط به حدوث و قدمِ عالم، معادشناسی، ربط جهانِ متغیر به خدای ثابت و ارتباط روح و بدن اندیشه ای کارامد و رهگشاست و ضلالت های حاصل از جدال های متکلمان و حکما را درمان می کند. وجه تطبیقی کتاب هم در لابه لای مباحث و به خصوص پاورقی های طولانی آن آشکار می شود. سعی سروش بر آن است که نشان دهد که حرکت جوهری بحثِ حرکت را پاسخی فلسفی می دهد و بنابراین نباید آراء فیلسوف شیرازی را به توصیف های عالمان و دانشمندان از حرکت اتم ها و حرکت های درون اتم های اشیاء ربط داد. آن ها توصیف های علمی اند و حرکت جوهریِ ملاصدرا تبیین فلسفی و علم را نباید با فلسفه درآمیخت. تسلط سروش بر رهیافت های فلسفیِ رایج آن زمان به علم و تاریخ علم از خلال پاورقی ها آشکار است. در مجموع نهاد ناآرام جهان جداً کتاب روشنگرانه ای است برای کسانی که در فلسفه ی اسلامی اندیشه می کنند.البته خواندنش نیز مستلزم آشنایی حداقلی با فلسفه ی اسلامی است.

* دکتر مهدی حائری یزدی و مرحوم مطهری در نوشتن کتاب پیشنهادها و توصیه هایی برای سروش داشته اند که از آن ها در مقدمه ی نشر دوم تشکر شده است. سروش از غلامعلی حداد عادل هم تشکر کرده است اما در آخرین چاپ کتاب با آنکه نام حداد آمده، برخی القابش حذف شده است. ظاهراً مطهری خواندن این کتاب را به آقای خمینی پیشنهاد کرده و او هم از کتاب و نویسنده ی آن تجلیل کرده بوده است.راستی! شصت سالگی دکتر عبدالکریم سروش گرامی باد!

نوشته شده توسط امیرحسین در ساعت 19:39 | لینک  |