بی نوا از نان و خوان آسمان پیش او ننداخت حق یک استخوان
او ندا کرده که خوان بنهاده ام نایب حقم ، خلیفه زاده ام
مثنوی، دفتر اول، ابیات 2276 و2277
چند جای دیگر رفتیم. افسران نبودند. وقت به سرعت می گذشت. خبرهای بدی می رسید. رادیو به اشغال کودتاگران درآمده بود. افسران و درجه داران گارد جاویدان و جمعیت اوباش خانه ی نخست وزیر را محاصره کرده بودند. ما پنج تن با پنج قبضه کلت شخصی که با خود آورده بودیم عازم خیابان کاخ و خانه ی مصدق شدیم. هنگامی که به آنجا رسیدیم با منظره ی باورنکردنی روبرو گشتیم. افراد مسلح نظامی، زره پوش ها و تانک ها و هزاران غیرنظامی، خیابان های نزدیک منزل نخست وزیر را اشغال کرده بودند. صدای تیراندازی مسلسل و توپ تانک ها شنیده می شد و عجیب اینکه هزاران تن مردم تهران، در کنار خیابان های مجاور یا در پشت بام های اطراف نظاره گر اوضاع و در انتظار پایان ماجرا بودند!
کودتای 28 مرداد به روایت سرهنگ غلامرضا نجاتی، ایران فردا، سال اول، شماره ی دوم، ص10
فراگیری علم و اهمیت فرهنگ ها و دایره المعارف ها*
علوم و فنون در روزگار باستان و در دورة میانه بسیار محدود و مختصر بوده اند. فرهیختگان در آن روزگار می توانستند با جهد و تلاش، تمامی مدارج علمی و فنی را طی کنند و «حکیم» لقب گیرند. حکیم کسی بود که همة علوم را از حکمت اولی و فلسفه تا علوم جزیی نگر و طبابت و غیره در ید خود داشت و توانایی آموزش آنها را به شاگردان نیز در خود می دید.
محدودیت دانش در دوران کهن از تقسیم بندی هایی که بزرگان وقت از علم ارایه می دادند، مشخص است. مشهورترین و مهمترین این تقسیم بندی ها را فیلسوف بزرگ یونان باستان، ارسطو انجام داده است. ارسطو دانش را به دو ردة کلی حکمت نظری و حکمت عملی تقسیم می کرد. حکمت نظری خود شامل سه بحث است: فلسفة اولی که علم شناخت علل، موجود به ما هـومـوجـود و برترین
موجودات است؛ ریاضیــات که علاوه بر هندسه و حساب، هیأت و اخترشناسی و موسیقی را نيز در بر دارد و طبیعیات که به بررسی اشیاء و اجسام می پردازد. حکمت عملی نیز شامل سه بحث است: اخلاق كه مفاهيم اخلاقي را تحليل مي كند؛ تدبیر منزل که در آن اقتصاد خانواده و چگونگی دخل و خرج امور در خانه محل توجه است و سیاست مدن که علم کشورداری و حفظ اجتماع و تدبیر امور آن است. این تقسیم بندی به خوبی بیانگر محدودیت علم ودانش در آن روزگار است. متفكر برجسته ای نظیر ارسطو در زمانة خود همة این علوم و فنون را خوب می دانست و تحقیقاتش در این زمینه ها تا چند قرنِ پیش معتبر و مسلم بود. طبقه بندی علوم او هم تا دورة روشنگری مهم و جامع محسوب می شد.
اما در دورة جدید سرعت تحولات علمی فزونی گرفت. نظریه های علمی به فاصلة زمانی بسیار کمتری ظهور می کردند و برمی افتادند و در این فاصله زمانی اندک با انواع و اقسام روش ها به محک تجربه آزموده می شدند. علوم تجربی بیش و پیش از سایر علوم رشد یافتند و تاثیر فراوانی بر سایر زمینه های علمی نهادند. فلسفه دستخوش تحول شد و زمینة ظهور علم جدیدی که علوم انسانی نام گرفت، به وجود آمد. از سویی دیگر، ادبیات و هنر نیز عرصه های تازه ای را تجربه کردند؛ شعرا و نویسندگان و نقاشان و هنرمندان بزرگ بسیاری ظهور کردند و مکاتب هنری مختلفی رواج یافت.
تحولات گسترده دانش و معرفت بشری موجب شد که عرصة علم شاهد ابَرمردانِ حکیم نباشد بلکه علم، بخش های گوناگون و متنوع بیابد و بزرگان هربخش علاوه بر داشتن گوشه چشمی به پژوهش های علمی دیگران، سعی خود را مصروف تخصص و تبحر در یک یا دو زمینة خاص کنند به این ترتیب تخصص گرایی علمی پدید آمد و موجب شد تا عالمان، رشته های مختلف دانش را به گونه ای عمیق تر مورد بحث و فحص قرار دهند. در دوران گذشته امکان اینکه کتابی شامل همة ابواب دانش توسط یک نفر نگاشته شود، وجود داشت اما اکنون این امکان از بین رفته است. در اين ميان تدوين فرهنگنامه ها كه حاوي اطلاعات مختصر و كاملي در يك يا چند رشته علمي است
مي تواند كمكي عظيم به پژوهشگران و طالبان علم كند. این فرهنگ های قطور که اکثراً در چند مجلد منتشر می شوند در واقع فرهنگ اصطلاحات خاص یک علم هستند و به مراجعان کمک می کنند مفاهیم مختلف و پایة آن علم را با سهولت و سرعت بیشتری فرا بگیرند. محققان زمینه های مختلف معرفت بشــری می توانند نیاز خود را با رجوع به چنین فرهنگ هایی مرتفع سازند و آگـاهي مجملي از مطالب به دست آورند. به این ترتیب امروزه علاوه بر فرهنگ لغات و واژگان، فرهنگ های بسیار مهم و با ارزش علوم مختلف نیز تهیه و تنظیم شده اند و به کار پژوهشگران می آیند.
این طریقة عرضة دانش در روزگار کنونی که فرصت مطالعه و تحقیق و تفکر عمیق و خلاقانه، با سرعت گرفتن فزاینده ی زندگی روزمره ستانده شده است، می تواند هم عامه مردم و هم محققان را برای تاملات بیشتر و دقیقتر یاری کند. فرهنگ ها و دایره المعارف ها مجموعه ای منظم و هدایت شده از اطلاعات مختلف علمی به مخاطبان و اهل دانش عرضه می کنند. این مجموعة منظم از اطلاعات در عین جامعیــت، به اختصار ارائه می شود و بنابراین در مدت زمان کوتاهی، اطلاعات مفید و قابل توجهی نصیب محقق شود.
فرهنگ ها نشان دهنده وحدت تجربه های مختلف بشر در زمینه های مختلف دانش نيز هستند و شباهت ها و تفاوت های این تجربه ها را برجسته مي كنند. فرهنگ ها و دایره المعارف ها علاوه بر اینکه شاخه ها و رشته های متعدد و مختلف دانش را نشان می دهند، می توانند روابط میان این رشته های متفاوت را هم یادآور شوند. این مسئله سبب می شود تا در وادی دانش سرگردان نشویم و نیز چشم از تحقیقات دیگر پژوهندگان در دیگر عرصه ها بر نداریم. رشد و رونق دانش های میان رشته ای و تاکید آنها بر حفظ روابط ضمنی معارف مختلف با یکدیگر، هم از برخی جهالت ها جلوگیری می کند و هم سبب نوعی وحدت نظر می شود.
*متنی که برای جشن رونمایی کتاب نوشته بودم
یکی از بدبختی های جوامع درهم پیچیده ای مثل جامعه ی ما خلط مبحث ها و بر این اساس مغالطه های زیرکانه است.نمونه ی این بدبختی بزرگ و فراگیر برخورد افراد جامعه با مقوله ی «سیاست» است. در اینجا کاری به کاربرد این واژه در گذشته ها(مثلا وقتی معنای تنبیه و تنبه داشته است) یا در میان عامه در شرایط کنونی ندارم.البته بررسی و تحقیق در این موارد می تواند جذاب و راهگشا باشد.مثلا می توان به این فکر کرد که وقتی به یک مکار حیله گر می گویند سیاست باز یا می گویند سیاست پدر و مادر ندارد(!) یا فلانی آدم سیاسی ای است از چه و از که می گویند.با این حال طرح این بحث در این نوشته چندان ضرورتی ندارد و جای دیگری می خواهد.الان می خواهم درباره ی تحصیل کرده ها و روشنفکرهایی حرف بزنم که واژه ی «سیاست» را با تنفر به کار می برند.نمونه ی کاربرد این واژه نزد این جماعت را می توان در این جملات یافت:
- کار سیاسی عمق ندارد.
-او که روشنفکر نیست.یک آدم سیاسی کار است.
-وقتم را با بحث های سطحی سیاسی یا روزنامه خواندن تلف نمی کنم.
آنچه در این جملات می آید، نفی مطلق فعالیت سیاسی یا نگاه به سیاست به صورت تفننی است.در جلسه ی دیشب جمعی از وبلاگ نویس ها هم چنین گرایش هایی قابل رویت بود.در چنین دیدگاهی کار سیاسی با تفکر، فرهنگ، ادبیات و هر فعالیت نظری عمیق منافات دارد.به طور خلاصه دون شان این روشنفکران است که به مسائل سیاسی توجه کنند.چنین نگاهی به طور جدی در برخی روشنفکران غیر دینی هم دیده می شود.نقد های بعضا ضعیف این ها به نوشته های امثال عبدالکریم سروش و استهزاء احزابی نظیر مشارکت نگاهی حاکی از تنفر بسیار از دو مقوله ی دین و سیاست را مخفی دارد(به عنوان مثال به این نقد محمدرضا نیکفریا نوشته های آرامش دوستدار و یا تلقی سید جواد طباطبایی از روشنفکری دینی نگاه کنید).
نگرشی که طرح شد حاصل سیاست زدگی برخی روشنفکران چپ در سال های پیش از انقلاب است.جلال آل احمد یا خلیل ملکی نمونه ی بارز سوسیالیست های بودند که نه تنها سیاست و روشنفکری را به هم آمیختند بلکه اساسا روشنفکری شان پیرو سیاست ورزی شان قرار گرفت(ارزش های این افراد و دو نامبرده را انکار نمی کنم).روشنفکران دینی(منهای شریعتی و پیروان مخلصش) اما به نظر من راه دیگری درپیش گرفتند. سروش و بازرگان و ... به درجات مختلف هم روشنفکر بوده اند هم مرد سیاسی.به این ترتیب من روشنفکری چپقبل از انقلاب را سیاست زده می نامم و روشنفکران دینی(به خصوص بعد از انقلاب) را روشنفکران سیاسی. در مقابل این ها کسانی اند که سر در کتاب فرو برده اند تا عمیق تر(!)بیندیشند و اوقات را با امور سیاسی تلف نکنند.این دسته ی سوم را می توان روشنفکران سیاست پرهیز نامید.این ها تئوری های سیاسی شان را فقط در کتاب هایشان می نویسند و نگاهشان بیشتر به جنبش دانشجویی ۱۹۶۸ است تا ۱۸ تیر۱۳۷۸.علاقه مندان جوان اینان در دانشگاه ها امروزه فراوان اند و بر خیل کثیری که فکر می کنند سیاست پدر و مادر ندارد یا کار، کار انگلیسی هاستاضافه شده اند. من فکر می کنم این نگاه به سیاست فقط به سود حاکمانی است که می خواهند به راحتی قیمومیت خود را بر مردم صغیر ادامه دهند و به هیچ جا نمی انجامد.این پیش فرض هیچ کجا اثبات نشده که کار سیاسی با کار فکری و فرهنگی منافات دارد.فکر می کنم نمونه محقق کسانی که تفکر را با سیاست جدا نمی بینند فراوان است و همین می تواند این پیش فرض خطرناک و مخرب را بزداید.و اصولا در مملکتی که آب خوردن آدم ها هم کنش سیاسی محسوب می شود چه جای چنین گوشه نشستن ها و عافیت پیشه کردن هاست.علم و تفکری که به عمل نینجامد و فرهنگ و سیاست و اساسا حوزه ی عمومی را متاثر نسازد و انسان ها را گامی به پیش نبرد چه سود دارد؟!
گزارش هایی از جلسه دیشب جمعی از وبلگ نویسان با دکتر معین+ + + + +
ارتباط علم و دین در پرتو ارتباط عمومی معارف*
معارف و دانش هاي بشري با يكديگر در داد و ستد وارتباط هستند. تقسيم بندي دانش ها و جدا كردن آنها از يكديگر علي رغم اينكه تشخص و هويتشان را برجسته تر مي سازد، به هيچ وجه مانع ارتباط آنها با هم نمي شود. اين ارتباط در مرتبه اول ميان علومي كه از يك خانواده هستند و در مرتبه بعدي ميان علومي كه در يك قسم كلي قرار مي گيرند وجود دارد. در نهايت نيز اقسام مختلف دانش ها نظير علوم تجربي و علوم انساني با يكديگر پيوند مي يابند. اين ارتباط ها ظريف و دقيق اند. جا به جا شدن آگاهي خاصي در يك علم و يا نقض يا اثبات آن و يا تغيير درك از آن آگاهي مي تواند آگاهي ديگري را در علمي كه به ظاهر ربط مستقيمي با علم نخست ندارد دچار تغيير و تحول كند.
درك ارتباط عمومي معارف با يكديگر، آنگاه كه به قسم خاصي از معرفت بشري توجه كنيم چندان دشوار نيست. به عنوان مثال تغيير در معرفت رياضي مي تواند بلافاصله اثرات خود را در فيزيك نشان دهد. چنانكه مي دانيم رنه دكارت، فيلسوف و رياضيدان مشهور فرانسوي به رياضيات توجه ويژه اي داشت. او ساختار عالم را رياضي وار مي دانست و از اين رهگذر سعي داشت فيزيكي متناسب و هم راستا با حقايق رياضي سامان دهد. تلاش دكارت به خوبي نشان مي دهد كه در علومي كه مستقيماَ با يكديگر پيوند دارند، كشف نكته اي جديد يا درك و دريافت تازه اي از نكات قديم مي تواند منجر به سلسله اي از تغيير و تحولات علمي شوند.
افزون بر ارتباط ميان علوم هم خانواده، هويت جمعي و جاري علم ما را به سمت درك پيوندهاي آشكار و نهان ميان علومِ به ظاهر بيگانه مي برد. ممكن است در نگاه اول فيزيك و فلسفه، رياضيات و جامعه شناسي و در مجموع علوم تجربي و علوم انساني ( اعم از علوم عقلي و علوم نقلي ) با يكديگر بيگانه بنمايند. با اين حال اندك دقتي مي تواند رشته هاي پيوند اين معارف با يكديگر را آشكار سازد. ذهني كه دغدغه انسجام دروني و صدق و مطابقت گزاره ها با واقع را دارد نمي تواند تضاد و تناقض ميان آگاهي ها را بپذيرد. اين ذهنِ دقيق النظر، تناقض را بر نمي تابد و به همين دليل حاضر نيست گزاره فلسفي اي را كه با جهان بيني ديني يا انسان شناسي و يا نگرش علمي او هم خوان نيست در خود جاي دهد. علم و دين و فلسفه در اينجا با يكديگر ملاقات مي كنند و لزوماً بايد جهتي يكسان و واحد بيابند. تاريخ معرفت بشري نشان مي دهد كه متفكران سعي داشته اند تا نگرش هاي علمي ، ديني و عقلي خود را هم راستا كنند و آنجا كه گسستي ميان اين معارفِ به ظاهر مستقل پديد مي آمده، آرامش ذهني متفكران نيز از ميان مي رفته و تلاشي پيگيرانه و مجدانه براي سازگاري دوباره معرفت علمي، معرفت ديني و معرفت فلسفي شكل مي گرفته است. 
مطلب فوق را مي توان با مثال هايي از خود معرفت بشري توضيح داد. طبيعت شناس و فيلسوف بزرگ يونان باستان، ارسطو علي رغم آنكه بنا بر ديدگاهي قديمي و نامعتبر، ضد علم و تجربه شناخته مي شود، اهميت بسياري براي پژوهش تجربي قائل بود و شاگردانش را در زيست شناسي و هيأت و فيزيك تعليم مي داد و به تحقيق مي گماشت. تحقيقات دهه هاي اخير نشان مي دهد كه مابعدالطبيعه ارسطو از طبيعت شناسي وي بيگانه نبود. چنانكه وقتي طبيعت شناسي اش در هم شكست، مابعدالطبيعه او نيز دچار لطماتي جبران ناپذير شد. در نمونه ديگري مي توان به حضور فلسفه ارسطويي در جهان اسلام اشاره كرد. در فلسفه ارسطويي و اصولاً تفكر يونان باستان درباره مسئله خلقت سخني گفته نمي شود. در انديشه يوناني اگر نام خدا به ميان مي آمد مسمايي جز صانع و نظم دهنده به ماده اي از پيش موجود نداشت. اما همين فلسفه ارسطويي آنگاه كه به جهان اسلام قدم گذارد و در گفت و گو و داد و ستد با معرفت ديني قرار گرفت، سرنوشتي ديگر يافت و به ابزاري جهت دفاع از آموزه هاي ديني بدل گشت و پايه اي شد براي شكل گيري فلسفه ي اسلامي.
در قرون جديد نيز ترابط علم و فلسفه و الهيات ادامه يافت. ايمانوئل كانت، فيلسوف بزرگ دوره روشنگري، مدتي پس از تولد علم جديد، فلسفه را با انقلاب كپرنيكي خويش متحول ساخت و آن را در مسيري جديد افكند. ترديدي نيست كه كانت جهد و تلاش فراواني مي كرد تا اصول فلسفه خود را با علم نيوتني هماهنگ سازد. نيز شكل گيري علم جديد و تحولات در رياضيات و منطق، برخي فيلسوفان بزرگ قرن بيستم را واداشت تا در قالب فلسفه تحليلي، مباحث دين شناختي مطرح و بررسي كنند و اين در حالي بود كه از سوي ديگر برخي متكلمان برجسته مسيحي تلاش فراواني براي دفاع از دين، نه با ابزار فلسفه ارسطويي - توماسي، بلكه با كمك انديشه هاي اگزيستانسياليستي داشتند. همه اين نمونه ها مي توانند گفت و گو و ارتباط ميان دانش هاي بشري را آشكار سازند و بر رأي چارلز پرسي اسنو ، رمان نويس و فيزيكدان انگليسي كه معتقد بود علوم انساني و علوم تجربي فاقد زبان مشتركي براي گفت و گو و بنابراين كاملاً جدا از هم هستند، رقم بطلان كشند.
باري، يكي از پر دامنه ترين و درعين حال خجسته ترين گفت وگوهاي ميان علوم بشري، گفت و گوي علم و دين و بحث در چند و چون ارتباط اين دو با يكديگر است. اين بحث از جمله دل انگيزترين مباحث فلسفه دين شناخته مي شود و ريشه آن به سرآغاز هاي شكل گيري علم جديد بازمي گردد. هنگامي كه تمدن غرب از تنگناي قرون وسطي بيرون آمد، علوم تجربي و علوم پايه با سرعت بيشتري به پيش رفتند به گونه اي كه در قرن هجدهم بزرگان علم و فلسفه غرب بي نيازي خود را از دين و فلسفه اعلام مي كردند. با اين حال، طولي نكشيد كه از دل روشنگري، نهضت رمانتيسيسم دراعتراض به سلطه طلبي علم تجربي سربرآورد. در اواسط قرن بيستم نيز شكست پوزيتيويسم منطقي را مي توان شكستي براي آن نوع تلاش ها جهت حذف دين و فلسفه در نظر گرفت.
به اين ترتيب در شرايط كنوني نداي تعارض علم و دين كمتر به گوش مي رسد و نظريه هايي مانند «به دو قلمرو جداگانه تعلق داشتن علم و دين» و «مكمل بودن علم و دين» رواج يافته اند. مسائلي كه اينك بحثِ فلسفيِ ارتباطِ علم و دين را رونق مي بخشند فراوان اند. بحث درباره خلقت و تكامل، نظريه نسبيت اينشتاين و تغيير تلقي انسان از مكان، زمان و عليت، پيشرفت هاي تكنولوژيك در عرصه هوش مصنوعي و كامپيوتر، بحث هاي مربوط به مولكولهايDNA و آراء روانكاري فرويد از مهمترين مسائل بحث فلسفي درباره علم و دين محسوب مي شوند. علاوه بر اين ها، تحقيقات علوم اجتماعي نيز زمينه اي را براي ارتباط علم و دين فراهم مي سازند.
* کوتاه شده ی متنی که با الهام از قبض و بسط تئوریک شریعت از عبدالکریم سروش برای جشن رونمایی کتاب نوشتم